غم واژه
آغاز شد ، غم واژه های ، این حکایت
روزی که رفتی ، پا به پای ، قصه هایت
روزی که مثل آینه در خود شکستم
گفتم کجایی؟ هی غزل خواندم برایت
روزی که دل با یک حسابِ ساده فهمید
دیدار بعدی می رود تا بی نهایت
روزی که قرمز شد چراغِ زردِ دنیا
من ماندم و خورشید بی جان در هوایت
رفتی کلاف خاطراتم شد پریشان
دنبال سرنخ گم شدم در ابتدایت
در این خیابان های تنگِ نا امیدی
راهی شدم دنبال پژواکِ صدایت
با ذره بین اشک می دیدم زمین را
تا ناکجا در جستجوی رد پایت
من با خدای عقل خود در گل نشستم
پس، می دهم کشتی به دستِ نا خدایت
پایان شعراست و شروعِ قصه من...
این بود آغاز عجیبِ انتهایت.
پ . ن :
۱- این شعر قشنگ رو یه دوست محبت کرده برام فرستاده که براتون گذاشتم بخونید
امیدوارم شما هم مثل من لذت ببرید .
۲- کاش بتونم دوباره بنویسم حداقل یک خط 